تبليغاتX
امان از باده بی باده امان از سرو افتاده

خبر مهم

 

تبادل آثار داریوش

 

 

با سلام خدمت دوستان داریوشی عزیز من قصد داریوش باعزیزانی

 که تمایل به تبادل آرشیو داریوش دارند تبادل کنم ضمنا عزیزانی که

 دوست دارند آرشیو داریوش داشته باشند سری به ما بزنند من

 میتونم در حد تواناییم و به صورت رایگان به این عزیزان آثار داریوش

هدیه بدم

مطمئن باشید ضرر نمی کنید آرشیو خوبی از داریوش دارم

در صورت تمایل به آدرس الکترونیکی من ایمیل بزنید

Gole.sorkh17@yahoo.com

موفق باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 1:12  توسط R_dariush  | 

 

فراخوان استاد ایرج جنتی عطایی در سال ۲۰۰۷

شتاب کردم که با یارانم با هم کارانم با هم ترانگانم سخن بگم و حمایتشون رو جلب بکنم به سمت و سوی فریادهای به خون کشیده دانشجویان دانشگاه های زادگاهمون.اونچه که در دانشگاه های ما اتفاق افتاده خون آلوده کردن نگاه زادگاه ما به آینده است.دانشگاه که قرار بود آغوش امنی باشه برای جهان سازان آینده تبدیل شده به چهارراه هجوم نیروهای امنیتی رژیم اسلامی.دانشجویان آزاد خواه و برابری طلب رو دستگیر کردن و در زندان ها زیر شدیدترین شکنجه ها اون ها رو وادار به خودکشی به خودستیزی خود گریزی وازخود بیگانگی کردن.من از کسانی که در خارج از ایران بی هراس دستگیری و شکنجه می تونن بازتاب پرخاش دانشجویان ما باشن می تونن.بخوان از نیروهای مترقی از ارگانها ازمنابع قانونی و حقوقی که برای آزادی دانشجویان دستگیر شده تلاش بکنند نیروهاشونو یکی بکنند و اگر نیروهایی هستند که برای این کار سازماندهی شدند به اون ها بپیوندند.ازاونها که در داخل ایران هستند این انتظارهست که از خانواده این دانشجویان زندانی پشتیبانی بکنند و ازهروسیله ای برای آزاد شدن اونها استفاده کنند.                                                                                                           برای به هم پیوستن کمک ها اعتراضات و حمایت با آدرس اینترنتی زیر تماس بگیرید:      Iran_daaneshjoo@yahoo.com   

پیروزو پاینده باشید.                                                                                      

ایرج جنتی عطایی

۱۹ دسامبر ۲۰۰۷

 

دانلودفراخوان با صدای استاد ایرج جنتی عطایی 

 

      آزادی قلم و بیان:

به نظر می رسد که قلب شهر ایستاده است و تنها صدای گام سربازانست که در کوچه ها طنین می افکند اما ما هراسی نداریم چرا که دراین سکوت سر نیزه های قلم از کاغذها برخاسته و در برابر سینه استبداد نشانه رفته

ما تنها نبوده ایم، هیچگاه تنها نبوده ایم اما اینک تلاش و خروش خلق با سلاحی دیگر به یاری رسیده اند دوستان به آن کارگر حروفچین از من پیام بفرستید این حروف را آماده کن :

آزادی از راه می رسد ... آزادی از راه می رسد ... آزادی از راه می رسد

 

ماتم سرا:

 كه در گلزار ما اين فتنه كرده است؟

 چه درد است اين چه درد است؟

 چرا در هر نسيمي بوي خون است؟

 چرا زلف بنفشه سر نگون است؟

 چرا سر برده نرگس در گريبان؟

 چرا بنشسته قمري چون غريبان؟

 چرا پروانگان را پر شكسته است؟

 چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟

 چرا مطرب نمي خواند سرودي؟

 چرا ساقي نمي گويد درودي؟

 چرا آفت راه اين هامون گرفته است؟

 چه دشت است اين كه خاكش خون گرفته است؟

 چرا خورشيد فروردين فروخفت؟

بهارآمد،گل نوروز نشكفت؟

مگر خورشيد و گل را كس چه گفتست؟

 كه اين لب بسته و آن رخ نهفتست؟

 مگر گل نو عروس،شوي مردست؟

كه روي از سوگ و غم در پرده برده است؟

 چرا خورشيد در سوگ زمين است؟

 چرا از خون ياران شرمگين است؟

 بهارا دامن افشان كن زگلبن مزار كشتگان را غرق گل كن

بهارا تلخ منشين،خيزوپيش آي گره وا كن زابروچهره بگشاي

 بهارا خيزوزان ابر سبكروي

 بريز آبي به روي سبزه و جوي

 سرو رويي به سرو و ياسمن بخش

نوايي نو به مرغان چمن بخش

از بیشه های خونی سردشت:

باران چگونه بخواند عاشق ؟
مرتع چگونه بروید مغرور ؟
وقتی که بادهای مهاجم به کینه می تازند
وقتی که ابرهای سترون گلوله می بارند

 ***
این جویبارِ بومی
در خونِ بی گناهِ کدامین غریقِ جوان  
  غرق می شود ؟

 ***

مادر چگونه ببافد باز
این شالِ سرخ را
در آستانه ی برف
وقتی که خنجر
بر سینه ی برهنه ی کودک نشسته است
و مادیانِ خسته
در کوهپایه های صعب
بر نعشِ یک ستاره ی خونین
غمشیهه می کشد

 ***

فریادِ زخم کدامین پلنگ را
با این گلویِ دریده
پرتاب می کنی
  - که ماه
- این گلغرورِ تفته –
در نعره هایِ خونی تو
خورشید می شود .

 ***

 بانوی روستا
از کوچه های تلخ
تا کوهپایه های دود و ترانه و رگبار
نان می برد
  - و عشق
و یک تفنگِ پر
 

 

سیزدهمین تیر مصیبت:

پدرم می خواند :
" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید "
و به رهکوره ی شب می نگرد
و من آرام
               - آرام
یاد آن کولی از راه دراز آمده ای می افتم
که به دستم نگران ، با من گفت :
- قوم همعهد تو نادانسته
راه را بستند
و پل چوبی آن خندق را
بشکستند
اسب گم کرده سواری
                          - زخمین
که به خود سیزده تیر مصیبت دارد
به تو رو خواهد کرد
مرگ اگر بگذارد
مرگ اگر بگذارد
که حریفان تجاهل کارت
راکبش را به تمامیت خندق راندند .
تو به امید رفیقان توافق هستی
که دریغ ! . . .

* * *

پدرم میخواند
می خواند
می خواند
و من اندیشه کنان
به سراشیبی ره کوره ی شب می نگرم
که از آن ، اسب سفیدی یک روز
سر به سرمنزل ما خواهد زد
و مرا خواهد برد
به تماشای مراتع
که پدر می گوید :
- سالها پیش سواری غمگین
رفت
     - رفت
و دگر بازنگشت –
و من آن روز به راه آور او خواهم شد
تا به سر منزل ما برگردد

* * *

پدرم می خواند
و من آرام
             - آرام
یاد آن کولی کف بین غمین می افتم
که به من گفت :
- دریغ ! . . .

* * *

شیهه ی خسته ی آن اسب سفید
در پی کوفتن ساکت این شب ها نیست
اسب بی راکب من پیدا نیست
هر چه در خلوت شب می نگرم
و من از سیزدهم تیر مصیبت
و من از مرگ ، هراسان شده ام
و هنوز
پدرم می خواند :
" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید "
و به ره می نگرد .

پرومته در اوین

 

و چون کوچکترین خدای خدایان

-  پرومته ،

آگاه شد که مردم

                     -  این خیلِ سربلندِ ستمکش –

-  جویندگانِ آتش ،

                          روشنگرِ رهایی بخش –

در زمهریرِ ظلم خدایان

                              -  این اندکِ ستمگر –

زیرِ تگرگِ ممتد بیداد ،

در اقتدارِ برف و

                      -  برودت و

                                       - یخباد ،

محکوم می شوند .

معدوم می شوند .

رازِ صریحِ آتش را

از

-  زندانِ سهمناکِ خدایانِ بدنهاد

رهایی بخشید .

و بذرِ سرخِ آتش را

بر مرتعِ فسرده ی مردم پاشید .

و چون پرومته

کوچکترین خدایِ خدایان بود ،

در دادگاهِ ظلم

محکوم شد به رنج و شکنجه

محکوم شد به تبعید

تبعید شد به قلب زمین

محکوم شد که تا فردای واپسین

جلادهایِ جلدِ خدایان خدعه کار

-  این کرکسانِ کورِ جگرخوار –

هر صبح تا غروب

خونخواریش کنند

                         -  تن آزاریش کنند

و از جگر

و خون

             -  انسامپرومته

فربه شوند و مست

و هر سپیده باز

روید کبوترِ جگری تازه

از باغِ مهربانِ تنش

جلادکرکسانِ گرسنه را

در جشنِ خون و

                     -  رنج و

                                 -  شکنجه .

تا او

       -  پرومته

-  زندانیِ زمان

در زیرِ این شکنجه یِ جاویدان

باور کند

                -  چه تنها ،
چه مغلوب مانده است .

اما پرومته . . . 

حکومت نظامی
 

بگذار سربازان

بچه ها را

  - تیرباران کنند 

که هر فرمانِ "آتش"

اعتراف به

  - حضورِ ظلمت است .
 

***

در هر دو سمتِ خیابان

این سبزهایِ زردِ صف در صف

خشکیده در سایه سارِ تانک ها

- این درختانِ بی برِ پر برگ –

با هر شلیک

  - باری

  - زوال خویش را

اعلام می کنند .
 

***

در کوچه های سرخ

فریاد می گذرد

و کودکان گرسنه

زیر باران خون

پوکه های فشنگ را

در باغچه های پر پر 

  - می کارند .

بهار نزدیک است

مادر

مغرور گریه کن


 

 ترانه ی زیبای و زیر خاکی کتیبه

 با صدای داریوش نازنین

دانلود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 18:40  توسط R_dariush  | 

با سلام خدمت دوستان عزیز داریوشی.مدتیست که در میان شما نبودم و این نبود من در بین شما باعث رنجشم شد.باور کنید دوستان خیلی دلم برایتان تنگ شده بود.امیدوارم با بازگشت مجددم و گذاشتن چند عکس از داریوش عزیز بتوانم دل همه ی شما رو شاد کنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:23  توسط R_dariush  | 

چند عکس بسیار زیبا از داریوش سرور و سالار تمام خواننده های جهان
و چند عکس زیبا و با کیفیت دیگر از داریوش عزیز
در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:15  توسط R_dariush  | 

تصویر ها در آینه ها نعره می کشند

ما از چارچوب طلایی رها کنید

ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم

دیوار های کورکهن ناله می کنند

مارا چرا به خاک اسارت نشانده اید

ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم

تک تک ستارگان همه با چشم های تر

دامان باد را به تضرع گرفته اند

کای باد ما ز روز ازل این نبوده ایم

ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم

غافل که باد نیز عنان شکیب خویش

دیریست کز نهیب غم از دست داده است

گوید که ما به گوش جهان باد بوده ایم

من باد نیستم

اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام

دیوار نیستم

اما اسیر پنجه ی بیداد بوده ام

نقشی درون آینه ی سرد نیستم

اما هر آنچه هستم بی درد نیستم

اینان به ناله آتش درد نهفته را 

خاموش می کنند و فراموش می کنند

اما من آن ستاره ی دورم که آبها

خونابه های چشم مرا نوش می کنند

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست

وفاصله

تجربه یی بیهوده است

بوی پیرهنت

این جا

واکنون

کوه ها در فاصله

سردند

دست

در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن

یاس را رج می زند

بی نجوای انگشتانت

فقط

وجهان از هر سلامی خالی است

ما با طرح سکوت خویش رهسپار صحرا شدیم

تا آنانی را که در سایه های خویش دفن شده بودند تماشا کنیم

از پشت پنجره ی خون خویش نگریستیم

خاکستر سفالین

سنگستان بی درخت

سایه های خاموش

وسکوت چون فرفره ی کوچک می چرخید

آنها هریک به دشمن روبرویی خود نگریسته بودند

آنهایی که روزی بسان چلنگر

امید را صیقل می دادند...

آنهایی که روزی خشم را چون کهنه بوریایی چنگ می زدند...

اکنون انتظار خاک و جرم واقعیت بر دوششان سوار است

ما اکنون با تصویر سکوت خویش بازگشته ایم

از خشم پنجره با خون خویش طرح همه آنها را به روی شیشه کشیده ایم

واکنون بر فردای سیاه خویش گریانیم

دیگر آبشخور پیکرهای تشنه ی ما کجا خواهد بود

ما غواصان مرداب ها خواهیم گشت...

به امید مروارید دوستی وهمزادی

وما از زمین با تصویر همه ی آنها روئیدیم

طرح له شده ی آنها روی شیشه ی پنجره

از زخم سنگ سماجت کودکان شکست

و من اکنون در راهم

تا امیدم را در دره ای مدفون کنم 

تا آیندگان لاله ی وحشی مزارم را گل گلدان امید خویش نکنند

خسته ام از خودم

بی کس و آشنا توی این دنیا

می روم هرکجا ی منتظر نمی بینه چشمام

با چشم ماتم همه غریبن

قد ی دنیاست تنهایی من

ای مسافر که چشات پر شوق رفتن

تو دلت وسوسه ی لحظه ی رسیدن

خوشحالی میری به خاک شهر و دیارت

می دونی اونجا نشستن چشم به انتظارت

می دونی وقتی تو برسی

یکی نشسته چشم به رات

باز می بینی کوچه های شهر تو 

زنده میشه تو دلت خاطره ها

دوست داری زود برسی ای مسافر میدونم

میگی ترسیده دلم واسه ی شهر و خونم

چشمات تو جاده می گرده دنبال شهرت

ازش بپرسی از همه چی

ی دنیا حرف داری بگی

ای مسافر کاشکی بودم جای تو

آشنایی بود تو شهری چشم به رام

توی دنیا من همیشه ی تنهام

به یاد زنده یاد عبدی یمینی:

به یاد زنده یاد تورج نگهبان:

به یاد زنده یاد پرویز مقصدی:

به یاد زنده یاد واروژان:

به یاد زنده یاد بابک بیات:

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 1:30  توسط R_dariush  |